جائی میرسد،
تلوزیون را بر خلاف میل اش ،
خاموش میکنی و می زنی به چاک!
میگذاری باد بیاید به کله ات،
ساعت به زندگی ات برگردد،
بروی دنبال اتو!
بنشینی در خودت هوائی چاق کنی و
فکر کنی آرام ، به پرسش فلسفی گارسون،
می بری یا می خوری؟
***
از من شکست خورده ای ،
هراسیدنت ،به شکستن همراهت کشیدو
قطع خطوط.
و خودداری تلخی که در صف نان سنگک
مرا ببینی و پشت کنی به خودت!
-ماده ی عزیز-
بی کسی فضای پیتزا ارم ، و یک دهان سکس ،
رفتن شوهرت به ماموریت
تورا به یاد چه می اندازد؟
کلاسهای خالی دانشگاه،
تیغ،
رگهای پخش در سرتاسر جسم .
هنوز در حال نشخوارتم
چون شتری دو کوهانه
در کویری پیش میرانم
که به ترک خوردگی روح میماند.
تورا به یاد چه می اندازد؟
گور پدر همه چیز!
فرار کردن از این جهان
به اتاق بغلی،
دیدن دلیل ِ بزرگترین جنگ های تاریخ.
وقتی میلی را سرکوب میکنم
شبیه به شورشی در خیابان های تهران
تنها خود که دردناک ترین فرض خود ام
بر آشفتگی ای سر می کوبم
که اندازه ام نیست.
یا از اندازه ام بیرون است.
آیا قبیله را زن به آتش میکشد
یا در گیری ِ زن با خودش!؟
یا مرد؟
آیا ما به خاطر فرار از جنگ با خود
به جنگ با دیگران نمی رویم؟
و زیبا ترین عقیده هایمان
پنهان کردن مشتی آشغال
درون کیسه ای گلدوزی شده و شیک؟
اگر خدای را پیدا کردی ،
بخواه با بیضه هایش تیله بازی کن
مهم ترین چیزهای ما ،
چیزهای مهمی نبوده اند.